DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> گــُـــــوبـاره <$BlogRSDUrl$>

گــُـــــوبـاره
 

Wednesday, May 26, 2004


ناگفته گويى در ادبيات امروز ايران 


شيوه اداره دولت و نهادهاى اجتماعى در هرجامعه پيوندى نزديك با چگونگى انديشيدن و كاركرد ذهنيت مردم آن جامعه دارد. دولتمندان همواره برآنند تا همراه با بازسازى جهان بدلخواه خويش، ذهنيت و جهان درونى يكايك مردم را نيز در راستاى هدفهاى خود بازآرايى كنند تا هر فرد، خود خواسته، پاسدار ارزشهاى آنان باشد. اين كوشش ِ بى امان كه دستكارِ تردستى ها و ترفندهاى فن آواران ِ ويژه كار است، سربراهان را پاداش و گستاخان را گوشمالى مى دهد. از اينرو، گستاخان براى پرهيز و گريز از گوشمالى، ناگزير از چاره انديشى هستند و هر راه چاره اى، نشانه شيوه دولترانى بر چگونگى شيوه انديشيدن است.

سخن درباره كشاكشِ انديشه و ايدئولوژى رشته ايست كه سرى دراز دارد و گستره دامنه دارى را در روانشناسى اجتماعى دربر مى گيرد. هدف من در اينجا تنها بررسى برآيندى از اين رشته با اشاره به دونمونه از كارهاى دو هنرمند ايرانى در اين روزگار است.

گفتن سخنى ناگفته و فتنه انگيز با كاربرد ِ ايهام و تمثيل و ارسال المثل و طنز و كنايه، بدانگونه كه به درگويند تا ديوار بشنود و ناگفته اى را چنان گويند كه عاقلان دريابند، كارِ تازه اى نيست. هنرمندان و نويسندگان پيشين از ديرباز با اين شگردها آشنا بوده اند و چندپهلويه گويي را سپرِ بلا مى پنداشته اند. اما آنچه امروز اين شگردها را درخورِ بررسى مى كند، وجود سانسورِ سازمان يافته ِ تشكيلاتى است. اين پديده هنرمندان و نويسندگان كشورهايى را كه در آنها آزادى بيان وجود ندارد برآن مى دارد تا بخش بزرگى انرژى ذهنى خود را صرف يافتن شگردهاى سانسور گريز كنند. چگونگى كاربرد اين شگردها در ادبيات هردوره، گذشته از بازتاب آنها بركارهاى هنرى، نمايه بخشى از تاريخ آن دوره نيز مى تواند باشد.

يكى از راههاى ارزيابى هر پديده اى، مقايسه اش با الگوى اصلى آن است. مقايسه "آنچه هست"، با آنچه "بايد باشد"، كمبودها و كاستىهاى آنچه هست را نمايانتر مى كند. اما اگر اين مقايسه ممكن نباشد، سخن درباره آنچه "بايد باشد" مى تواند ذهن شنونده و يا خواننده را بسوى آنچه نيست، رهنمون مى شود. ا ين شگرد را زنده ياد مهدى اخوان ثالث در منظومه اى بنام "آئين مردان حق" (1)، به كار گرفته است. ا ين منظومه، داستان ِ چرايى ِ جمله اى از شيخ ابوالحسن خرقانى است كه برسردر خانقاهش نوشته شده بوده است. جمله اين است: "نانش بدهيد و نامش نپرسيد كه هركس حق را بجان ارزد، بلحسن را به نان ارزد."

فشرده اين داستان چنين است:

روزى خواهنده اى پير در خانقاه بلحسن پناه جست. مريدان چون وى را ديگر پرست يافتند، به خوارى از خانقاهش بيرون راندند. بلحسن چون ا ين ماجرا بشنيد، فرمود تا آن جمله را برسردر ِ خانقاه نوشتند.

هرآنكس كه آيد به اين در فرود
به اكرام و با آفرين و درود

به هر دين و ايمان امانش دهيد
مپرسيد از نام و نانش دهيد

كه هركس كه حق را بيرزد به جان
يقين بلحسن را بيرزد به نان

اين داستان در همين جا پايان مى يابد، اما منظومه اخوان با يك سطر فاصله و چند ستاره اينگونه پيگيرى مى شود:

"چنين است آئين مردان حق
كه بردين حق اند و ايمان حق

بدانند يزدان كه او جان دهد
همو جان نه با شرط ِ ايمان دهد

همه خلق روزى خوران ِ حق اند
به جان و به نان ميهمان حق اند

كريمى كه مخلوق را جان دهاد
چگونه ورا خوان ِ بىنان نهاد؟

گر آبى برى يا كه نانى بُرى
زيزدان تهى بل ز شيطان پرى"

چنين مى نمايد كه هدف شاعر از گزينش اين سوژه ، انگيختن ذهن خواننده به مقايسه "آئين مردان حق" انسان كه بايد و بوده اند با آئين آنانى است كه امروز داعيه انحصار ا ين عنوان را دارند. اخوان با گزينش ِ اين داستان، گذشته از اعلام ناسازگارى خود با آئينى كه بنام دين و ايمان حق بر مردم ستم روامى دارد، ذهن خواننده را نيز درگير اين پرسش مى كندد كه براستى اگر؛

همه خلق روزى خوران ِ حق اند
به جان و به نان ميهمان حق اند

پس چگونه است كه امروز حكومتى كه امروز خود را تنها نماينده حق برروى زمين مى داند، اين سان آسان برجان و خوان مردم ستم روا مى دارد و مخالفان راه خود را در بزرگراهها و ميدانهاى شهرها، بدار مى آويزد؟ ناگفته اى را كه اخوان در اين منظومه با ما در ميان مى گذارد اين است كه اگر در آئين مردان حق ، بردن آبرويى و يا بريدن نان كسى نشانه پيروى از شيطان و تهى بودن از يزدان است، پس اينان كه بنام حق از بريدن ِ نان و گرفتن جان مردم باكى ندارند، دروغ مى گويند.

اخوان براى بيان اين نكته، نخست سنجه ارزشى خود را در اين مورد، يعنى ابوالحسن خرقانى را ، "مسلمانى بزرگ و عارفى نستوه"، معرفى مى كند و در آغاز درآمدى كه براين منطومه آورده است وى را " عارف بزرگوار معروف به صاحب نورالعلوم" خوانده است و افزوده است كه؛ " بلحسن خرقانى به پيامبر اسلام حضرت محمد (ص) به گواهى كتاب نورالعلوم او چنان عشق مى ورزد كه تاكنون نظير آن بسيار كم ديده شده، اگر چه همه عارفان چنين حال و هنجار و گفتارى داشته اند، اما ارادت او از گونه ديگرى ست، شگفت آوروی در زيرنويس اين منظومه نيز آورده است كه؛ " در راستاى كرامات بلحسن خرقان، اين را بسيارى نقل، يا بدان تلميح و اشاره كرده اند كه او برشير سوار مى شد و مارى گرزه، چون تازيانه بدست مى گرفت."

شايد هدف ِ اخوان از شرح كرامات ِ شامخِ ابوالحسن خرقانى اين است كه خواننده با استناد به اين همه، با مايه و پايه ايمان وى آشنا شود و او را بعنوان نمونه اى از مردان حق بپذيرد. اين پذيرش براى راهنمايى ذهن ِ خواننده به مقايسه خودبخودى، كه هدف نخستين اين منظومه است، ضرورى است.

شگرد ِ بى نام ديگرى كه شايد ويژه روزگار كنونى باشد، برابرى دو نظام ِ ارزشى گوناگون است. يكى از بهترين آثار هنرى فارسى كه در سالهاى گذشته در بهره ورى از اين شگرد پيروز بوده است، نمايشنامه؛ " اتللو در سرزمين عجايب"(2)، نوشته زنده ياد غلامحسين ساعدى است. در اين نمايشنامه، زنده ياد ساعدى، به بيننده نشان مى دهد كه اگر قرار باشد نمايشنامه "اتللو" نوشته شكسپير را در ايران برروى صحنه برند، چه خواهد شد. با چنين كارى، نويسنده، همه آنچه را كه درباره حكومت كنونى مى خواهد بگويد، بى كه اشاره اى به آن كند، مى گويد.

اهميت اين نمايشنامه در پيوند با سخن ما در اين است كه اگرچه اين نمايشنامه را ساعدى در روزگار ِ تبعيد خود در غربت نوشت و آشكارا و بى پرده هرچه دل تنگش مى خواست بگويد، مى توانست وگفت، اما با اين همه، اين شگرد ِ سانسور گريز را ابزار مناسبى براى ارائه كار خود ساخت. البته شايد ساعدى سناريوى اين نمايشنامه را پيش از گريختن از ايران ساخته بوده است و در غربت آن را پرداخت كرده است. بهر روى، هدف من بررسى اين نمايشنامه نيست.

نمونه ديگرى از اين شگرد، داستان كوتاهى از زنده ياد هوشنگ گلشيرى با نام " شرحى بر قصيده جمليه" (3) است. رويداد اين داستان اين است كه سيد اسماعيل، مردى كه نيمى از بينايى يك چشم فرزندش را در نزاع با كودك ديگرى از دست داده است، از دادگاه خواستار ِ "ديه شرعى" مى شود. چندى بعد بيست و پنج نفر شتر در پشت خانه اش به وى واگذار مى شود. پى آيند ِ داستان، چگونگى نگهدارى از شترها در شهر سارى است.

گلشيرى در اين داستان ما را به مقايسه دو جهان با دو نظام ارزشى ناهمگون فرامى خواند تا از اين رهگذر ناسازگارى و ناهمايندى اين دو نظام را برما آشكار سازد: نخست جهان ِ امروز كه متاثر از تمدن غربى و ارزشها و منشها و روشهاى آن است و ديگرى جهان اسلام و نظام ارزشى آن كه برخاسته از سنتهاى كهن ِ صحرا نشينان عربستان در هزاره هاى پيشين است. اين ناهمايندى از آغازِ داستان آشكار مى شود؛

"...خيابانها هنوزخلوت بود. يكى دو ماشينى هم كه بود صبر كردند تا ساربان بپيچد توى قارن و شترها هم اول شاه را رفتند و پيچيدند. ما هم كمك كرديم، حتى از راننده ها خوهش كرديم بوق نزنند، مبادا يكيشان رم كند. "

".....شترها هم كه معلوم است افسارشان ول شده بود وداشتند هل مى آوردند كه بيايند توى بن بست و عره و نعره مى كشيدند. از طرف تكيه هم صداى بوق ماشين مى آمد كه مى خواستند بروند به طرف خيابان فرهنگ، از اين طرف هم كه معلوم است؛ زنهاى همسايه هم جيغ مى كشيدند كه؛ " يكى به دادمان برسد، اينها مى خواهند بيايند توى خانه مان...."

خواندن ِ همين چند سطر مى تواند افروزه چند پرسشِ كفر آميز در ذهن خواننده گردد. يكى اين كه آيا براستى مى توان با قوانين و شيوه هاى هزار و اندى سال پيش، جامعه مدرن امروزى را اداره كرد؟ گزينش ِ گستره جغرافيايى داستان نيز راهبر ِ ذهن خواننده اين داستان بسوى پرسش اساسى ديگرى است. شتر، جانورى بيابان زى است كه در سرزمينهاى ويژه اى يافت مى شود و نيازمند به آب و هوا و آذوقه ويژه خويش است. كه در همه جا يافت نمى شود. پرداختن ديه با شتر در شهر سارى، با ما سخن از آيايى جهانشمول بودن اين قوانين دارد. راستى در سرزمينهايى كه مردم تنها نامى از شتر، آنهم در افسانه هاى كهن شنيده اند، چگونه مى توان اين "وظيفه الهى - قضايى" را انجام داد؟ نيز تكليف آن ستمديده اى كه با داشتن آپارتمانى كوچك در مركز شهر، صاحب پنجاه نفر شتر مى شود چيست؟

شايد با آگاهى ِ توجه به اين پرسشهاست كه سيد اسماعيل با ديدن شترها از پذيرفتن آنها سر باز مى زند و نعره زنان مى گويد كه؛ "بابا نمى خواهم، چشم بچه ام از اولش هم بهتر است، پاهاى مورچه را از ده مترى هم مى بيند." اما، " حكمى است كه شده." اكنون سيد اسماعيل و دوستانش مانده اند كه چه بايد به اين شترها داد. غياثى، دبير بازنشسته ِ كتابخوان مى گويد كه؛ " بايد به شان نواله داد." آنها با تعجب مى پرسند؛ " نواله ديگر چيست؟" غياثى يادداشت كرده بود. از فرهنگ معين خواند؛ " آرد مخصوص تميز كرده گلوله ساخته."
پرسيديم: مخصوصش ديگر چه معنى دارد؟
گفت: من هم نفهميدم
از سرشب تا صبح ناچار شده بود همه ديوانهايش را ورق بزند. مى گفت؛ " منوچهرى فقط انگار سوار شتر شده، اما اگر امروز بيست و پنج شتر حى و حاضر نداشتيم، از كجا مى فهميديم شتر چه شكلى است؟
.................
".....شب توى انجمن فهميديم كه نواله را با آرد و پنبه دانه درست مى كنند."

اگر چه شتر جانورى ارزشمند براى چارواداران و ساربانان ِ بيابانگرد بوده و هست، اما براى شهر نشين امروزى نشانه اى از گذشته هاى بسيار دور است. هم از اينروست كه براى شناخت آن، ديوان منوچهرى را باز مى كند. براى شهر نشين، اين جانور نه تنها سنجه ارزشى نيست، بلكه مايه درد سر و گرفتاريست.

"...شترها هم دارند علفهاى سرِ ديوار را مى خورند؛ يا از سر ِ ديوار سردراز مى كنند توى باغچه مردم و هرچه پرتقال يا نارنگى دم دهنشان مى آيد مى خورند. راستش صداى جيغ چند زن و بچه را هم شنيديم، اما باز نرفتيم كه به راى العين مى ديديم كه اينجا توى ميدانچه جلو تكيه با همين ده دوازده شترى كه به شكل نيم دايره ايستاده بودند، هيچ كس جرات نمى كرد از آن دو بن بست روبرو به ميدانچه بيايد يا به خانه اش برود. اما وقتى سروصداها زيادتر شد و فرياد يكى را هم شنيديم، ناچار رفتيم."

بالاخره سيد اسماعيل و ياران، ناچار به جادادن شترها در گوشه خلوتى در بيرون از شهر مى شوند.

".....اصلاَ هر روز عصر مى رويم، غروبها چند كُنده از درختهاى جنگلى روى آتش خوشرنگ مى گذاريم، پشت به خيابان، پشت به شهر، رو به آتش ساربانان و ميان حلقه صدها شتر مى نشينيم و از كترى ِ آويخته از سه پايه چاى مى ريزيم و چپق مش رضا را دور مى گردانيم و در هواى خوش ِ گذشته از رفتگان قديم ياد مى كنيم..

بخش پايانى داستان، با داورى نويسنده نيز همراه است كه با ما از ناهمايندى شهر و شتر سخن مى گويد. آنكه دلى براى چاى آويخته از كترى آويخته از سه پايه و چپق مش رضا دارد، ناگزير از پشت كردن به خيابان و شهراست، زيرا كه در شهر جايى براى اطراق كردن و آتش افروختن ِ آنچنانى نيست.

شگردهاى هنرى، گذشته از كاربرد ابزارى در ساخت و پرداخت و ويرايش و آرايش ِ كارهاى هنرى و ستيز و گريز از سانسور، وانماى جهان نگرى هنرمندان نيز هست. در" آئين مردان حق" چنين مى نمايد كه اخوان، خود نيز پيرو اين آئين است و سخن از درون ـ بعنوان خودى ـ ساز كرده است. وى ترديدى در حقانيت اين آئين ندارد. از اينرو، مقايسه آرمانشهر اين آئين و ويرانشهرِ كنونى آن، به ما از سر دلسوزى هشدار مى دهد كه؛ " هر عيب كه هست از مسلمانى ماست." از ديد ِ اخوان، اينان كژانديش و گمراهند ورنه پيروى از اين آئين، ديو و دد را سر بفرمان انسان مى نهد!
نكته گفتنى ديگر در اين راستا، اين است كه پى جويى آرمانشهر در گذشته، نشان از سارمان ذهنى واپسگراى فرد دارد. انسان مذهبى هميشه براى دريافت پاسخ نهايى ناگزير از بازگشت به گذشته ـ يعنى بازگشت به سرچشمه وحى و روزگار پيامبران – است.

"شرحى بر قصيده جمليه" نيز برپايه مقايسه دو جهان با دو نظام ارزشى گوناگون استوار است. اما در اين مقايسه، نويسنده رويكرد به گذشته را با ديد انتقادى ِ طنز آلودى نگريسته است. پنداره هاى ناشى از سرگردانى شترها در شهر و سرك كشيدن آنها به خانه هاى مردم، همراه با جست و خيز كودكان و خيز و گريزِ بزرگسالان، همه ناشى از اين نگرش است.

اخوان امروز را در برابر ديروز نهاده است تا با اين برابرى، كژيها و كاستيهاى امروز را برنماياند. گلشيرى، بُرشى از ديروز را در آئينه زمان كنونى مى تاباند، تا ناسازگارى اين دو را برما آشكار كند. از ديد وى در اين داستان، بازگشت به گذشته شوخى گران و ناخوشايندى است كه چون شتر در شهر، بارآوردى جز دردسر و گرفتارى نخواهد داشت.
آشكار است كه نمى توان با بررسى نمونه ناچيزى از كارِ هنرمندى درباره وى ارزشداورى كرد بويژه اگر آن هنرمند از سرآمدن ِ روزگار خود نيز باشد.

يادداشتها:

1. اخوان ثالث، مهدى. ترا اى كهن بوم و بر دوست دارم. چاپ دوم، 1369 انتشارات مرواريد، تهران. ص 239.

2. ساعدى، غلامحسين. " پرده داران آئينه افروز" نمايشنامه اتللو در سرزمين عجايب. 1365. پاريس، ص 66.

3. گلشيرى، هوشنگ. ماهنامه دنياى سخن، شماره 37-دى ماه 1369.
ص 44


blog counter
seedbox vpn norway